صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٩٠
بزرگ است و یکى انقلاب شوروى است، آنقدرى که آنجاها آدم کشته شده و سایر انقلابات، آنقدرى که آنجاها خونریزى شده، اینجا نشده، براى چه؟ براى اینکه بعد از انقلاب یک نسیم اسلام بود نمىگویم اسلام تحقق پیدا کرده، دیگر اینها که انقلاب کردهاند، ننشسته آنجا همین جور سر ببرند تا آخر هر کس را احتمال بدهند که مخالف است به تفنگ ببندند، این مسائل نبوده، هیچ نیست. البته یک عدهاى که پنجاه سال این مردم را قتل و غارت کرده است این عده که حد عددشان شاید تا حالا به صد و چند نفر بیشتر تجاوز نمىکند من دقیقاً نمىدانم ولى کم بوده عددشان، جنایتشان زیاد بوده ولو عددشان کم بوده، اینها البته به جزاى خودشان رسیدند، نه آن جزائى که باید برسند آن جزا در آنجا باید واقع بشود، در اینجا نمىشود. یک نفر آدمى که صدها خانواده را بىسرپرست کرده، صدها جوان را از مادرهایشان جدا، کرده و داغ کرده و آتش زده و بوداده روى تاوههاى متصل به برق این را نمىتوانیم جزایش را اینجا بدهیم، یک جان دارد، ما آن یک جانش را فرض کنیم از او گرفتند، آن هزارها افراد و خانواده را چه کرده، ما نمىتوانیم، این دلیل بر این است که یک جاى دیگرى هم هست که این باید تا ابد بسوزد، تا ابد جنایاتى را که کرده، جبران بشود، در آنجا جبران مىشود انشاءالله. مقصود من این است که این حرفهائى که حالا دارند مىزنند، ما از این بزرگترش را شنیدیم و اعتنا نکردیم. اینها دیگر چیزى نیست، نیستند، یک تتمهاى است که دست و پائى در این آخر مىزنند، چلاپ و چلوپى مىکنند.
راه انبیا الگوى راه ما جهت نیل به اهداف اسلامى
و انشاءالله با قدرت شما و با قدرت ایمان شما، با قدرت اسلام این نهضت به آخر مىرسد و بوى اسلام را آنوقت مىشنوید که چه معطر است اسلام. چه نظامى است این اسلام که آن که در رأس واقع شده است مثل خود پیغمبر (ص) و آنهائى که در پائین به اصطلاح شما یا مردم، واقع شدهاند، اینها در یک جا با هم مجتمع مىشوند و مىنشینند و صحبت مىکنند و - عرض مىکنم - قصه و صحبت تجییش جیوش مىکنند اینها، این بناى پیغمبر اینطور بود. پیغمبر که خلیفةالله بود، همه او را قبول داشتند، وقتى که توى مسجد مىنشست نمىشناختندش، کسى که از خارج مىآمد، نمىشناخت براى اینکه بالا و پائینى در کار نبوده، آنوقت حتى یک همچو چیزى هم نبوده است که بیندازد زیرش، آن روى یک حصیر اگر خوب، بود حصیر، و الا روى زمین نشست، اسلام این است. ما دلمان مىخواهد یک همچو، البته قدرت ما نداریم که این که هست عرضه کنیم اما هر چه، هر چه آدم بخواهد به مبداء خیر نزدیک بشود، باید خودش را نزدیک کند، حالا من نتوانستم مثل مالک اشتر عمل کنم خوب، هر چه بتوانم خودم را نزدیک کنم به آنها، باز خوب است و من امیدوارم که مملکت ما یک مملکت اسلامى بشود، جوانهاى ما، یک جوانهاى مسلم، معتقد به اسلام بشود و اگر این ایمانى که ما را پیش برد، باقى باشد، احدى دیگر نمىتواند به شما تعدى کند و انشاءالله نخواهد توانست.